هنري

شعر تاز ه ای از خودم و شرح ....


ملالی نیست جز دوری شما و

این روزهای مریضی که

سالهاست مرا مریض کرده اند

و پررو و حریص پشت سر هم صف کشیده اند

و برای دیدار با من

از هم پیشی میگیرند

چهارشنبه .قبل از سه شنبه

و شنبه قبل از جمعه خود را  می رساند

و دعوایشان برای زودتر امدن

مرا از خودم عاصی کرده

فکرهای ورم کرد ه ای که

خوابم را ربوده

و به قول شما سرسنگین شده ام

و آفتاب گرمی که اینجا

گلوی مرا تا مرگ میفشارد

و ساعتهایی که مدام می خوابندو من بیدار

ساعتها را میشمارم

و دیگر ملالی نیست جز دوری شما

و

شرح نانوشته دلتنگیهای بی رحم من .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 8:49  توسط حسين مباهات  | 

برای ...


چلچراغ شبهای آبادی

ماه

برقص با خواب ادمهای  شکسته شکسته

در شش گوشه جهان پیوسته بسته 

به خاک می افتند

ادمهای پاییز

در روزهای به گل نشسته

دسته دسته

خوش بدرخش

ای نگین آسمان شبهای حیاطمان

ای ماه

گیسوان نقره ایت ارزانیمان

زیباییت را دعا می کنیم ما

ماه


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 12:58  توسط حسين مباهات  | 

مرگ/ از شعرهای خودم

دوباره سر و کله مرگ پیدا میشود

مثل پسرکی موذی

که از آخردیوار کوچه سرک می کشد

اینروزها باید بیشتر مواظب خودمان باشیم

دلم برای همه امان می سوزد

برای پدر

مادر

برادر

و ...

با مرگ صبح می کنیم

و با مرگ شب

ما همه همدیگر را با مرگ می بینیم

نه نفرتی

و نه آرزویی

بیچاره . دلم برای مرگ می سوزد

و برای خودمان

که از مرگ می ترسیم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 8:6  توسط حسين مباهات  | 

قسمتی از داستان ویزیت از خودم که بزودی چاپ میشه :

...(تفاوت فاحشي كه بين من وديگران وجود دارد همه ستونهاي استقامت مرا فرو ريخته است.) اين اولين جمله كتاب محبوب من است كه هنوز واژه هاي آن را مي فهمم.واز ميان همه چيزمتنوع تنهاهمان برايم باقي مانده وگاهي مي توانم درخلوت ،كلمات آن را واگويه كنم. ويزيت دكترروانشناس، زمزمه‌هاي عابران پياده‌روها، پچ پچ همسايه‌ها، پيام‌هاي تلفني ضبط شده روي نوار، حرفهاي راننده‌ي سرويس و چيزهاي ديگر از من دور شده‌اند. از من تنها تلمباري از تنهايي مانده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 11:43  توسط حسين مباهات  | 

من زیاد شعر نمیگم .گاهی وقتا /

 آنگاه که دیگر نمی خواهم چیزی ببینم

تصویر تو

هزارها بار در دلم نمایان می شود

چون ستاره ای در آسمان سیاه و ورم کرده ی شب

آنگاه که نمی خواهم هوشیار باشم

سوسوی هزار امید

در هزارتوهای تاریک وجودم

مرا به خود می آورد

منزلگاه من کجاست؟

وساربان از کدام سو می رود

ومن  چشم از تو برنمی دارم

ای ستاره امشب

...باد می آید ومن

چیزها به یاد می آورم

از دور دستهای دور

از قافله ای بزرگ

از تو

و

"کلام از نگاه تو شکل می بندد"

اما خاموش مانده ام

به صدای زنگ شترانی

 که مرا باخود می برند

تا جایی که دیگر

 هیچ ستاره ای دیده نشود

آه...چه ویران صدایی دارند

این زنگها

وچه سکوتی دارند

 این حرفهای تو.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 10:39  توسط حسين مباهات  | 

وزیت


تکه ای از متن نمایش وزیت  که دارم می نویسمش رو گذاشتم بخونید:

-        -  وقتی احساس می کنی تنهایی وکسی رو نداری خوب حتما تنهایی و کسی رو نداری. این که دیگه مشخصه و جای هیچ شکی نیست من خیلی حرفا دارم که به دکتر بزنم ..اما نمی دونم چی بگم ..جایی خوندم که نوشته بود با خودتون حرف بزنید اما چطوری ؟ هیچ کس نمیفهمه من دقیقا چی می گم ..حتی خودم  دیگه چطور ادم از بقیه انتظار داشته باشه.. می دونید فقط خوابم میاد .. خیلی زیاد ..مثل یک خرس خوابم میاد ..اما بدبختی اینه که جای ارومی پیدا نمیشه که ادم سرش رو بذاره ومدتها با خیال راحت به خواب بره ..خوب نمیشه دیگه این همه ادم باهات کار دارن چطوری می تونی اروم بگیری بخوابی وکسی نیاد سراغت.. فکرش رو کردین حتی وقتی هم بمیریم بازم دیگران راحتمون نمی ذارن.. هر هفته میان سراغمون ..درسته که خیلی طول نمیکشه تا فراموش بشیم اما تا مدتها بازم هر هفته شاید کسی باشه که بیاد سراغمون ..تازه با مردن هم از شر خودمون راحت نمیشیم ..این خیلی دردناکه ..من همه اینا رو به دکتر می گم همشو.. و خیلی حرفهای دیگه که تو دلم تلمبار شده که باید به دکتر بگم ..توی چشمهاش نگاه می کنم وبهش می گم من تنهام وکسی رو ندارم اقای دکتر.. امیدوارم بفهمه دارم چی می گم ...امیدوارم بفهمه .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 19:17  توسط حسين مباهات  | 

 

چند وقت پیش یک نمایشگاه عکس داشتم  با موضوع طبیعت .دوتا از عکس ها گذاشتم ببیند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:45  توسط حسين مباهات  | 

فرار

فراراز نوشتن هم یکی از دردهای روح من است که هر روز به تحلیلم می برد .اما فرار تا کی و چرا ؟گریز از یک حس ونیاز ماورایی چقدر قدرت می خواهد وچقدر انرژی می طلبد؟هزار ها برابر کمتر از آنم که یارای مقابله با آن را داشته باشم .مقاومتها بی فایده است و جز نوشتن چیز دیگری نیست که برمن بتازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:4  توسط حسين مباهات  | 

قسمت دوم خرانه

خر گفت : اینجا چه چمن  گلخن وبستان وبهاریست که این نیست وان نیست  لیک بهشتی ست  که بهتر از ان نیست نه اینجا

ونه  هر جا که تصور بکنی پیش خیالت چه بخواب وچه به رویا. همه چهچهه قمري خوش الحان به هوا گشت گل افشان ، چو نسيم خنك وباد بهاري ، سر سوي بالا بچرخاندوبگفت: اين بلبل مستان .غزا خوان كه پرواز كنان بر سر هرشاخه روندو بنوازند وبخوانندوبنوشند آن شبنم تر برورق وبرگ درختان ، چرا بار ندارندكه بر پشت نهندوببرندوسپس باز بيارند؟ كه بيكار بوندويكسره از صبح بخوانند ؟ برآنها نزند چوب تري مرد كري هرصب وهر شام روزي دو سه باري ؟نشوند خسته زه سنگيني بار وبنه بر پشت كمراز سر شب تا به سحرگاه ؟  نشوند گشنه به يونجه ؟نكشند گاري ودرشكه؟

همي پيش خودش  پرسش بي پاسخ نو كرد رديف وجوابي ندانست كه بر خود بدهد هيچ .به ناگاه در گوشه آن باغ دلاويز،گلي ديد كه گلستان همه پيشش بود هيچ ، صد دشت پراز گل وصد باغ پر از مل همه پيشش بود هيچ ، از لعبت وزيبايي وتن نازي وشيدايي وخوبي وخوش اين چشم كه از ديدن اين گل بشود روشن وشاداب شود روح و تن ودل زنده شود از رويت آن رخ رويايي اين گل.

غل غله جوشيدوبغلتيد در او عشق وساقط شده از هستي وعاشق بر مستي اين گل كه تو گويي از آن گل بود اين خرمي باغ وبهار وهمه باران به صحرا ودر ودشت همه رود خروشان .

خر بود گل و عشق تمنا وتواضع ونگاهش به گل انداخت وخنده بخشكيد برپوزه اش وزانو بزده پيش روي قامت آن گل ، گل سر سبد باغ وهمه صورت اين باغ .

خرگفت : من كره خري بودم كه خداوند بمن لطف نمودو تقدير چنين كرد وبياورد مرا در بر اين باغ وگلستان طربناك وكشيده جلوم صد چمن پاك همه سبزه وآب ورطب وگل گونه سيماب گلي چون تو همه ناب تر از ناب ، سر راه من خر زاده بيچاره كه خرابم از عشق تو گل وسينه دهم چاك ، امروز جهان ديگر ست وچه عيبست بر من كه شوم عاشق و ديوانه يك گل ؟ چه خطاييست بر من كه خرم ، كه بگردم به باغي مصفا ودلارا وببينم گل زيبا ، شنوم چهچهه بلبل غزل خوان وخود آواز بخوانم در چمن ولاله وريحان وجفتك بپرانم به شاد وغزل خوان .

گل گفت : آواز خر به چمن ؟ اي خر رو تو زينجا و مجنبان دمت اينجا ، مشكن گردنت اينجا ، عشق تو خري عار ندارد وسرانجام نباشد كه سپارم به تو دل را ، بر من چه بگويند همه ساير گلها كه شدي عاشق ودلداده يك خر ، چه كسي ديده شبنم وبوي گل وعرعر مستانه يك خربه باغي وگلستان چنيني ؟!نه همي جاي تو باشد كه خرامان بروي ، اي خر تو با اين خري از گاو سري ، تو با خود چه داري كه با من نظر عشق نهادي وسرودي همه اين چرت واراجيف از اعماق شكم بر سر آن گند زبانت وهواي خوش اين باغ بكردي گه وگنده ؟!

خر گفت : اي گل ، تو امروز بشنو زه من اين حرف كه حرفيست كمياب ، عشق خر وگاو است جدا از هم ، مبادا كه اين را به يك كاسه كني در هم ، كه اين است جدا از هم وآن است جدا ، عشق خري صد مرتبه دارد به آن گاو هوسباز كه نشخوار كند عشق، چه شناسد كه چه باشد اين گوهر كه از صدلولوء ومرجان كمياب تر وگرانسنگ تراست .اي گل خوبم كه سراپا همه تن ناز ببارد زه تو چون قطره باران وهمه رود روان گيرد از اين چشم پر آبم كه از عشق تو از روز ازل تا به ابد سخت خرابم ، چه داني كه خري چيست وچه زخميست بر سينه چاكم ، به صد كيش درايم كه تورا به بر خويش بيابم اي گل شادم كه امروز تو را ديدم وخود را نه به خود ديدم و....

خر رشته كلامش ببريد ، سرخ شدو عرعرمستانه كشيد و دو جفتك بپرانيد وهوشش رفت همه پيش گل سر سبد باغ .

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 13:27  توسط حسين مباهات  | 

خرآنه

چندی پیش چیزی نوشته بودم در سیر وسلوک یک خر  اینجا به صورت قسمت قسمت برایتان می نویسم :

خری خسته زه احوال دل خویش وهوای نفس خویش وتن بی رمق خویش وهمان صاحب سگ پدر خویش که هر روز خدا  از

سر صد جور وجفا صبح طللوع سحری بار زند بر پس وپشتش  وبرانجا که نباید بزند  یکره با چوب زند  در بر چشمان رعایا وهمه

مرد وزن وپیر وجوان خوار شود .

خر جان به لب امد و به یک روز برامد که تا چند خری باشم و باری ببرم .درست است که خر زاده شدم ولی گاو نمیرم .

پس همت من کو  که خود را براهانم از این نکبت وپستی و تا چند خری باشم و....

خر گفت بخود این حرف دل و دمش راست گرفت وصب گهی پیش از ان که خروسی بخواند وکسی بو ببرد رفت از ان جا .

خر رفت به تماشا سوی باغی که منور شود شاد شود چهره تربناک شود و در این صبح دلاویز چه شاید که اهوی چالاک شود

نره خری بی باک شود  بار غمش اب شود و نفسش چاق شود گند زه دماغش برود  بوی خوشیها بدمد  و کمرش راست بگیرد

شکمش سفت شود چون طبل صدا دار و همه یکسره عرعر کند و باغ منور کند وخود زه شعف مست شود  یکسره بر دست

رود  گردنش راست بگیرد به پوزش خنده نشیند وهمه شوق شود چشم و سرش   دم بتکاند به هوا

باری به همین نیت خیر رقص کنان رفت سوی سرای گل وریحان .دید سراییست گلستان که همه سر در ان گل زده بیرون  از در

 و دیوار چمن سبز شده  به زمینش همه گل فرش شده از نسترن ومریم و نیلوفر و صد دسته اقاقی به یکجا صف اندر صف و

انجا گل مینا وترنج وگل پیچک به پنج بند و معطر وبه صد رنگ .

خر گفت : اینجا چه چمن  گلخن وبستان وبهاریست که این نیست وان نیست  لیک بهشتی ست  که بهتر از ان نیست نه اینجا

ونه  هر جا که تصور بکنی پیش خیالت چه بخواب وچه به رویا .

(قسمت دوم خرآنه را در پست بعدی به زودی برایتان می گذارم )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 18:43  توسط حسين مباهات  |