تبليغاتX
هنري

نشانه

 

نشانه هایی که داشتم  کافی نبودند چند جمله ناقص و چند خاطر کهنه وپلاسیده

،همین و بس .چطور میشد با این چیزها پیدایش کرد از میان این همه شلوغی. اما

 ناامید نبودم شایداو مرا بشناسد ونشانه ای بفرستد .  سالهای سال بود که انتظار

درمن رسوب کرده بود. از این همه شلوغی حالم داشت بهم می خورد .نمی توانستم

 درست نفس بکشم .نفسها توی هم قاطی بودند و بوی بد می دادند .بوی غریبگی

 خستگی .اينجادر ميان اين همه دوري وغربت وبرف ، وجود او مي توانست اميد

 بخش باشد.سالها از آن روزهاي رويايي و  رنگارنگ گذشته بود روزهاي شوخ

 وشيرين كه انگار قرنها با من فاصله داشتند ولحظه لحظه اشان رادرست و واضح به

 ياد مي آوردم .او از آن ايام مي امد گرچه حالا هر دوتايمان انقدر بزرگ وگرفتار

 شده بوديم كه كسي نمي توانست تصور بكند ما روزي همبازي هم در دنياي كودكي

 بوديم .هنوزهم آن گل زيبا كه در گلدان لاجوردي در كودكي برايم كاشته بود بياد

 مياورم.احساس مي كردم فرودگاه روي هواست و انگار هر لحظه براي افتادن به

 زمين نزديك مي شد.سالن انتظار بالا پايين ميشد جوري كه سرم  گيج مي رفت .

(پرواز شماره748تا دقايقي ديگر به زمين خواهد نشست) اين تنها مژده خوشحال

 كننده اي بود كه شنيدم.مسافر من از اسمان داشت به زمين مي نشست  ومن بوي همان گل را استشمام مي كردم.

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 18:38 | یکشنبه دهم آبان 1388 •

دلنتگی

میتوانست همه چیز را  درست و واضح ببیند.همه روزهای به یاد ماندنی گذشته که با شکوهی خاص در ذهنش مثل یک تندیس زیبا جا خوش کرده بودند وهر روز به ارزش وقدمتشان اضافه میشد.  

روزهای رویایی کودکی نسیم خنکی با خود داشتند که روح اش را با همه خستکی جلا می دادند. او خیلی آسان به پرواز در می آمد .یک نسیم خنک یا بوی اسفندی در غروب یک روز زمستانی . یک در حیاط قدیمی . صدای چند کبوتر در ظهر یک روز ابری . یک استکان چای داغ ولیمو. هوای خنک کولر در یک شب رطوبتی تابستان .یا هر چیزی شبیه به اینها می توانست خیلی راحت ومعمولی در یک چشم به هم زدن روح او را به پرواز در بیاورد تا خاطراتی دور .

دلتنگی های او کم نیستند که مدام دوروبرش می چرخند و او را پرواز می دهند .تازگیها دلتنگی دیگری دور وبرش اضافه شده که مثل خوره آزارش می دهد  . او فکر می کند چقدر با خود غریبه شده .و این عذاب آور ترین دلنتگیست .

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 17:35 | یکشنبه هشتم شهریور 1388 •

آرزوهایم


می خوام از آدمهایی صحبت کنم که تا لحظه مرگ عشقشون توی وجودم هست حالا هم که زنده ام همیشه دلتنگشون هستم .گرچه دنیا زیاد بزرگ نیست اما آدمهای اون از هم زیاد دورن وشاید برای هم غیر قابل دسترس . وقتی عاشق مثلایک رمان نویسی که توی اون سر دنیا زندگی میکنه میشی واینقدر به روحش احساس نزدیکی می کنی اما نمیشه خودش رو دید واین یکی از آرزوهای قشنگت میشه ونمی دونی باهاش چکار کنی .چطوری خودت رو توجیه کنی .و قانع بشی .

حتما در زندگی شما هم اینطور آدمها وجود دارن که اونقدر توی وجودتون نفوذ کردن که جزء لاینفک روحتون شدن وبه نوعی خلاصی از اونا غیر ممکنه .خوب که فکر می کنم آدمهای من یک وجه مشترکی دارن و اینه که به کمال انسانیت خیلی نزدیکن . به همون چیزی که همه عاشقش هستن ودوست داشتن براستی که در خور اونهاست . ایرج صغیری .بهرام بیضایی .ژرژدوهامل.گوگول.سیمین دانشور.صادق چوبک.تالستوی. شاملو.ابوالفضل جلیلی .فریدون مشیری.سروانتس.هدایت.رودکی.مولوی .مارکز و...

چقدر احساس لذتبخشی هست وقتی اسم آدمهایی رو که دوستشون داری یکجا کنار هم می بینی.

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 8:56 | دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 •

خسته

دقیقا نمی دانست چطور نیروهای قوی دورنش این مدت اخیر ضعیف شده اند. آرزوها خیالپردازی ها و عشق های بلند پردازانه اش . خود را مثل یک هواپیمای ملخی سفید وسبکبالی میدید که از اوج کم کم نزول کرده  هر لحظه ارتفاعش کمتر میشد وبا زمین فاصله ای نداشت.امروز هوا گرمتراز همیشه به نظرمی آمد . کارهای زیاد روی دستش مانده بود  ودرست نمی دانست  از  کدامشان  شروع کند  . چند ساعت بود که گیج دور خود میگشت وفکر می کرد برای خودش چکار کند .حس پرواز هنوز در تنش بود و خود را روی زمین میدید همراه با ناخوشایندی خاصی که نفرتی را در وجودش پرورانده بود چون جعبه ای  پر از جواهر که حالا خالی شده بود.چه کسی می توانست این حرفها را باور کند .

خیلی زود این فکرها خسته اش میکرد روی تخت خواب افتاده بود و از بی خوابی چشمانش هر لحظه بیشتر پف می کرد و کارهای زیاد بیرون هنوز روی دستش مانده بود و هوا دوباره داشت تاریک می شد.

.

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 17:50 | پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 •

ويزيت

بوي تازگي مي آمد ، شايد احساس مي كرد يك اتفاقهايي دارد مي افتد وتغييري بوجود مي آيد .اما فقط بويي بود واحساسي . نميشد مطمئن بود مخصوصا براي او كه اكثر وقتها احساسش اشتباه مي كرد وهمه چيز را برعكس حدس مي زد .مثلا صبح بلند مي شد واحساس خوبي داشت كه امروز بايد روز خوبي باشد اما از خانه كه بيرون مي رفت، همه كارها يك جور بد از آب در مي آمد .

بعضي وقتها همه چيز خوب پيش مي رفت ولي يكدفعه وارونه مي شد يا ممكن بود همه چيز بد باشد اما ناگهان روي غلتك مي آفتاد ودر لحظه اي كه اصلا انتظارش را نداشت به شكل ناباورانه اي درست مي شد . او بيشتر از همه از همين غير منتظره بودن رنج مي برد وكاملا يادش رفته بود كه خاصيت زندگي همين است وبس .

بلاخره امروز صبح شاد وشنگول به مطب دكتر روانشناس تلفن كرد و  براي بعد از ظهر وقت قبلي گرفت تا از شر اين عذاب راحت شود . او اصلا يادش نبود كه با اين كارنمي شود از شر زندگي راحت شد . 

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 13:6 | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 •

همسایه

شما ممکن است روزی چند بار اتفاقی همسایه اتان را ببینید ؟ این یک اتفاق بسیار ساده وطبیعیست .آنها چندماهیست  با هم همسایه هستند و برنامه هایشان جوریست که روزی چند بارموقع ورود وخروج از خانه همدیگر را می بینند . اولین بارصبح  عصر یک روز از تابستان پارسال بود که یکی برای خرید ودیگری برای پس گرفتن لباسهایش از خشکشویی از خانه بیرون می رفتند. کاملا اتفاقی همه چیز همزمان با هم تنظیم شده بودوآنها چشم توی چشم هم قرار گرفتند .

  همه چیز برای چند ثانیه متوفق مانده . زمان . قلبشان. حرکت آدمها در خیابان وحتی جریان هوا .و دوباره همه چیز از سر گرفته شد عادی ومعمولی تر از آن که ارزش گفتن داشته باشد .

اما چشمه ای از اعماق قلب هر دوی آنها جوشیدن گرفته بود و از پیچ در پیچ دلشان گذشته  وتبدیل به آبشاری خروشان شده  که از بلندترین جای وجودشان جاری بود .آنها هر بار فقط چند صدم ثانیه به هم برخورد می کردند ومثل دو رهگذر عادی می گذشنتد و وجودشان زیر این آبشار خروشان سنگینی می کردوخودشان خبر نداشتند حالا چند سال می گذرد وهر کدام به خاطر شرایط کاری در شهری خانه گرفته اند وهر دو فکر می کنند .روحشان فوق العاده عاشق هم بود ودر این مدت فقط از هم می ترسیدند .

 

 

 

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 16:29 | پنجشنبه هجدهم تیر 1388 •

حکایت

عرض به محضر مبارکتان نه تنها در بوستان وگلستان و گنجینه باارزش ادبیات کهن مان حکایات پند آموز ودلربایی هست بلکه دراین روزگار میان حرفها وگفته های انسانهای متفکرهم حکایاتی بسیارآموزنده وزیبا وجود دارد. مثل همین مطلب که برایتان نوشته ام 

 روزي روزگاري نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد؛ «شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد؛ «براي يک لقمه نان.» پسره بهش برخورد. پس توپيد که؛ «متاسفم. برخلاف شما ما براي فرهنگ مي نويسيم.» و برنارد شاو گفت؛ «عيبي ندارد پسرم. هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 12:28 | شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 •

مرثیه ای برای تئاتر

همیشه حرف زدن از عشق وعلاقه درونی انسان را به سر شوق می آورد وامید را صد چندان می کند. مرغ خیال ذهن را پرواز می دهد. اشتیاق به اوج خود می رسد شور و سر مستی مثل دو ستاره در دور نمای چشمت چشمک می زنند .صدایی اساطیری چون چشمه ای جوشان روحت را جلا می دهد خود را برفراز بلندترین بلندی جهان می بینی .اما افسوس اگر این عشق وعلاقه دورنی برگ خشکی باشد پای درختی افتاده. مظلوم و از یاد رفته .از هستی ساقط شده.بازیچه بادی بی احساس که چیزی از روزهای طراوت وسبزی برگ نمی داند.چقدر آوار از ویرانی این احساس در تو فرو می ریزد ؟وچقدر این آوار روی سقف دلت سنگینی می کند ؟بی شک تو چیزی نخواهی گفت جز حسرتی و آهی ...ودیگر هیچ ...ادریبهشت ماه .ماه تئاتر ایران است .هنوز بهار تنازی می کند .اما تئاتر ایران خسته تر از همیشه به کنجی نشسته .در اردیبهشت چه حسی عاشقان ودلدادگان واقعی تئاتر را فرا می گیرد ؟ وچه کسی روح دلتنگ تئاترمان را می نوازد .آه بازم هم باد می آید وهمه چیز در هیاهو گم می شود . حتی یاد دلسوختگان تئاتر که مویشان سفید شده از این همه دوری . 

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 10:37 | یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 •

نامه ای دیدم از لینکن به معلم پسرش که برایم جالب بود گذاشتم تاشما هم شاید لذت بیرد

 نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش


او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست.

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد‌آور شويد.

اگر مي‌توانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند، دقيق شود.

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها، ملايم و با گردن‌كش‌ها ، گردن‌كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند.
ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.
اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد.
به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي‌معناست!

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد.

 

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 13:47 | سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 •

كمال انساني

گاهي ديدن كساني از خواندن صد تا كتاب بهتر است ، اين تجربه را بارها داشته ام ،انسانهاي خود ساخته كتابها ي ناطقي هستند كه مصاحبت با آنها تا آخر عمر در ذهن مي ماند ، حتي به اندازه چند دقيقه ديدن هم كار خودش را مي كند ودرس بزرگي وتاثير شگرفي برجاي مي گذارد ، هفته پيش چند ساعتي با دكتر ممنون استاد تئاتر كه از وين آمده بود به تفريح وگردش گذراندم ، آدم فوق العاده جالبي بود ، ساده وبي ريا، جوري كه خيلي زود جذبش ميشدي وبه بودنش عادت مي كردي ، انگار كه سالهاست او را مي شناسي ، پرانرژي وسرزنده با توجه به سن زيادش ، وبا كوله باري از يك عمر تجربه تئاتر به شكل ايده آل ، واقعا دنياي راستين تئاتر  انسان را به كمال نزديك مي كند مثل يك عرفان عملي يا يك دين واقعي

!! نوشته شده توسط حسين مباهات | 8:38 | چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 •

RSS